شنبه ۲۹ مهر ۹۶ - October 21, 2017

کدخبر : 5771
شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۳:۴۹

تحمل دوران اسارت فقط با ایثار و خود گذشتگی امکان پذیر است

امروز بیست و ششم مرداد سالروز ورود اولین گروه اسرای ایرانی به کشور است .اسارت واژه ای است که به راحتی در دهان می چرخد اما تحمل شرایط دوران اسیری چندان ساده نیست.

اینکه سرنوشت شما در دست کسی باشد  که  به خون شما تشنه است و   هر لحظه می تواند به راحتی آب خوردن زندگی را از انسان بگیرد و آب هم از آب تکان نخورد سخت و طاقت فرساست و تا با گوشت و پوست و استخوان لمس نشود درک آن ممکن نیست
زیاده از موضوع خارج نشوم؛ امروز.۲۶ مردادماه در سالگرد ورود اولین گروه آزادگان به کشور  تصمیم گرفتم پای صحبت کسی بنشینم که دوران سخت اسارت را تجربه کرده است .او
در خیابان حافظ گناباد سه راهی بجستان لوازم برقی می فروشد
وارد مغازه اش می شوم با خوشرویی و خنده مراسم احوال پرسی را برگزار می کند
در اولین برخورد مهر و محبتش در دلم جای می گیرد از آن دسته آدم های دوست داشتنی است که تمام قلب آدم را یکسره و به سرعت تسخیر می کنند.
قصد و تیتم را می گویم با خنده! می گوید ما که در مقایسه با بعضی ها آزاده به حساب نمی آییم برو با آنها مصاحبه کن.
یکی از دوستان این رزمنده و آزاده دوران دفاع و جنگ نیز با من خوش بشی می کند و  صندلی را خالی می کند و من کنار حسین ایرانی قرار می گیرم
از او می پرسم اهل کجای گناباد است با همان خنده و خوشرویی با چاشنی شوخی می گوید از زیبد های داغ هستم.
منظور از بکار بردن  صفت داغ برای روستای زیبد را می فهمم روستای زیبد مردمش در انقلاب پیش رو و طلایه دار بودند و در جنگ نیز به نسبت جمعیت بیشترین شهید و جانباز را تقدیم آبرو و ناموس ملت ایران کردند.
و برای همین است که ایرانی برای زادگاهش صفت داغ را بکار می برد
حسین ایرانی را می برم به دوران جنگ و از او می خواهم که شکل و نحوی رفتنش به جبهه را بگوید :
“من در سال هزار و سیصد وقت شصت داوطلبانه از طریق سپاه به کردستان اعزام شدم ”
بخش عظیمی از کردستان در آن دورانی که این رزمنده از آن  صحبت می کند در تصرف کومله و دمکرات است و ایرانی شکل ورود به محل خدمتش را تعریف می کند.  -در سال شصت سردشت در محاصره نیروهای ضد انقلاب بود و   ما را با بالگرد در این منطقه عملیاتی پیاده کردند.


وی گفت :!در آن دوران وضع عجیبی بر کردستان حاکم بود همه نیروهای مخالف نظام جمهوری اسلامی درآنجا جمع شده بودند تا با شعار خود مختاری کردستان را از ایران جدا کنند در حقیقت آنها مجری نقشه استکبار جهانی مبنی بر ایجاد کردستان بزرگ بودند؟
از او می پرسم چگونه به اسارت دشمن درآمد که گفت :بعد از مدتی که در سر دشت بودم به مرخصی آمدم در راه برگشت جاده بانه _ سردشت گرفتار کمین کومله شدیم. با آغاز در گیری خودرو ما سرنگون شد دو سرباز ارتش که در بین راه در قسمت بار خودرو سوار شده بودند به شهادت رسیدند چقدر. سخت و زجر آور بود این دو سر باز شهید خدمت سربازی آنها تمام شده بود و می خواستند از پادگان سردشت کارت پایان خدمتشان را بگیرند
بهر حال ما به اسارت کومله در آمدیم
وی ادامه داد : ما را همراه گروهی دیگری از بچه ها که روی هم پنجاه نفر می شدیم بردند داخل جایی که شبیه آغل گوسفند بود
ایرانی در خصوص شرایط دوران اسارت می گوید : شرایط سختی بر ما می گذشت وضعیت بهداشت به شدت ناجور بود اگر جایی از بدن ما زخم می شد نه تنها که روش به بهبودی نمی رفت بلکه بدتر و گسترده تر می شد .
این آزاده انگشت شصت را به من نشان می دهد و می گوید : آثار یکی از زخم هایی که در آنجا به علت خراشیدگی با چوب درخت بلوط ایجاد شد هنوز هست ؛این زخم ساده تمام ناخن  مرا از بین برد.
ایرانی اضافه می کند : هر چند گاهی یک نفر و یا دو نفر را به قول خودشان اعدام انقلابی می کردند و شب و روز سختی برای ما رقم می خورد
از ما بیگاری می کشیدند ورز زمستان در حالیکه تا کمر داخل برف فرو می رفتیم ما را برای آوردن چوب به کوه می بردند آن قدر سرد بود که برف داخل کفش هایمان یخ می زد
وی در حالیکه پاشنه ی پایش را نشان می دهد گفت : این کبودی یادگار همان دوران است دکتر متخصص  می گوید سر مازده شده است و چاره ای جز تحمل درد نیست
ایرانی با بیان اینکه نیروهای کومله مارکسیست بودند گفت : آنها برای ما کلاس می گذاشتند به اصطلاح می خواستند در ما تعبیر باور ایجاد کنند آنها از وجه فلسفی مرام مارکسیست چیزی نمی گفتند بلکه بیشتر از جامعه بی طبقه و حقوق کارگر دم می زدند اما نه تنها در ما تغییری ایجاد نشد که نسبت به باور های اسلامی محکمتر شدیم
از او در مورد چند و چون آزادی اش می پرسم
“نیروهای جمهوری اسلامی در کردستان قدرت یافته بودند شهید کاوه هر روز منطقه ای را از دست ضد انقلاب رها می کرد ”
بر اثر فشار نیروهای سپاه ما را هر روز به جای دیگری انتقال می دادند.
تا اینکه در قلعه دیزه نزدیک مرز عراق نیروهایی که ما را در اسارت خود داشتند با نیروهای سپاه در گیر شدند و ما به توصیه بکی از افسران ارتش
که با ما اسیر بود از فرصت تاریکی شب  استفاده. کرده و اقدام به فرار کردیم
آن افسر ارتش از وضعیت ستاره ها در آسمان جهت را بخوبی تشخیص می داد وارد یک روستا شدیم که روی دیوارش نوشته شده بود مسجد سنگرست امام خمینی
با خودمان گفتیم وجود این شعار نشان می دهد. که این منطقه از وجود ضد  انقلاب پاکسازی شده است شب را در مسجد به صبح رسانیدم
برای نماز صبح چند کرد آمدند از ایشان وضعیت را پرسیدیم گفتند اطراف روستا پر از بسیجی و سپاهی است مردم نیروهای خودی را از وجود ما مطلع کردند و به این شکل بود که آزاد شدم
حسین ایرانی در سال ۱۳۶۳ به استخدام مخابرات گناباد در می آید و چند بار دیگر نیر در جبهه های جنگ حضور می یابد
این آزاده با حسرت از فرهنگ و فضای دوران جنگ یاد می کند : دوران جنگ دوران درخشانی بود هر کس به هر شکلی می خواست مسئولیت و  وظیفه خود را نسبت به ناموس و حفظ کشور انجام دهد
امروز هم ما چاره ای نداریم که شرایط و فضای از خو د گذشتگی را دو باره احیا کنیم
نیروهای ارزشی و ایثار گر بیش از هر کسی می توانند در به وجود آوردن این شرایط کمک کنند
به نظر من یک ایثارگر بیش از هر کسی باید وظایف اداری و اجتماعی خود را انجام دهد اگر این   طور باشد بچه های ما از ما یاد می. گیرند
وی گفت : امروز عمل به وظیفه و قانون مداری بهترین مسیر برای خدمت به کشور است و جامعه ایثارگری بیش از همه‌ی اقشار جامعه باید به این امر توجه کنند وی گفت : مقام معظم رهبری این همه از اقتصاد مقاومتی می گویند بسیاری از شرایط ایجاد این اقتصاد به دست مردم است کسی که سیصد متر حیاط خانه اش را با آب می شوید او درک درستی از اوضاع احوال کشور ندارد
حسین ایرانی دو باره یادی از دوران جنگ می کند :”من بیسیم چی سردار شهید ناصر کاظمی و شهید بروجردی بودم این بزرگان چنان نسبت به اسراف و بیت المال حساس بودند که آدمی شگفت زده می شد
صدای اذان ظهر می آید و من حسین ایرانی این آزاده و رزمنده دوران دفاع مقدس را تنها می گذارم
یکی از جملات و گفته هایش هنوز در لاله گوشم شنیده می شود :
“بچه ی یتیمی در دوران جنگ پولی ندارد که به جبهه کمک کند قوطی خالی  کنسرویی را بر می دارد و می شوید داخل جعبه ای می گذارد و روی آن می نویسد ای رزمنده پولی نداشتم تا به جبهه کمک کنم این قوطی کنسرو را شستم تا در آن. آب بنوشی می دانم این قوطی ارزشی ندارد اما نمی توانستم بیکار بمانم و چیزی به تو اهدا نکنم ”

گزارش:صادق ایزدی گنابادی

دیدگاه شما

css.php